شعر باز باران با ترانه


باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا
قیصرامین پور- روحش شاد

/ 5 نظر / 5 بازدید
صدف

پس چرا زنگ نزدی ؟[سوال]

عاشق کوهستان

سلام عزیز طاعات و عباداتتون قبول[گل] به به ......... شعر زیبایی است ....... ممنون روحش شاد[گل]

حانیه

عاااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود . [ماچ][قلب][چشمک]

پرنا خلیلی

این شعر رو وقتی توی مهد کودک بودم بهمون یاد دادن. ولی کاملاً فراموشش کرده بودم. امروز که دیدمش دوباره یاد خاطرات بچگی افتادم. ممنونم که با این شعر باعث شدی یکبار دیگه دوران شیرین کودکیم رو مرور کنم. [رویا] به وبلاگ من هم یه سری بزن. [قلب]

مهتاب

یاد دوران خوش کودکی به خیر! همون دوره ابتدایی که این شعر ررو داشتیم اینقدر خوندمش تا حفظ شدم!