حکایت جالب

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

/ 3 نظر / 6 بازدید
فاطمه

جالب بود ولی یارو دیوانه بود وب زیبایی

سارینا

سلام عزيزم[ماچ] برو تيو سايت ثبت نام کن خوب بعدش وارد شدي اونجا اينو نوشته @ شروع بازديداتوماتيک @ روش کليک کن يه صفحه جدا باز ميشه اول يه صفحه سفيده که بالاش شماره داره بعدش 4تا پنجره اي باز ميشه خوب اونجوري داري امتياز جمع ميکني هر 20 ثانيه 2 امتياز که ميان توي سايتت هرچي بيشتر بهتر بعدش توي صفحه کنترل پنل نوشته نام سايت آدرس بازديد از سايت شما امتياز وضعيت خوب سمت چپ نوشته ويرايش شما آدرس سايتت رو ميزني پشتيباني سايتم بازديد رو بصورت خودکار ميفرسته به سايتت هر سوالي داشتي پشتيباني سايت آيديش روشنه بهش پي ام بده مياد جوابت رو ميده [ماچ] راستي عزيزم يادت نره حتما حتما سايتم رو لينک کن مرسي گلم[قلب] www.talarank.com

ناشناس*

خدا رحمتش كنه. [قهقهه] وبلاگ زيبايى دارى