ساحل و صدف

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: “برای این یکی اوضاع فرق کرد.”

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیما

عزیزم نگاهت بینظیره امیدوارم روزهای زندگیت پر از عشق به خدا و خودت باشه.نماینده عشق خدا در زمین باش تا دیگران در کنارت به آرامش برسند.

نركس

سلام دوست عزيزم مرسي خبرم كردي دلم برات تنكيده بود

مریم...

سلام گلم ممنون که به وبلاگم سر زدی با تبادل لینک موافقم منو با اسم وبلاگم بلینک و امر کن با چه نامی لینکت کنم؟موفق باشی[گل]

مریم...

سلام گلم وبلاگ شما با موفقیت ثبت شد منتظر حضور گرمت هستم[گل]

asiye

سلام فاطمه جون...وبلاپ متفاوتی داری..خیلی خوشم اومد و با افتخار لینک شدی...داستانت خیلی قشنگ بود عزیزم[ماچ]

صدف

سلام خوبی ؟ مرسی که خبرم کردی خیلی داستان قشنگی بود بازم بیا اینورا[چشمک]

مریم...

امد رمضان و مقدمش بوسیدم در رهگذرش طبق طبق گل چیدم من با چه زبان شکر بگویم که به چشم یک بار دگر ماه خدا را دیدم . . .[گل] آغاز ماه میهمانی خدا بر شما و خانواده محترمتان مبارک...التماس دعا

رها جون

سلام فافا جونم خوفی؟ این کادر زرده که پایین صفحه هست چه اعصاب خورد کنه دیوونم کرد خواستم بیام سیاه و کبودش کنم،بهم کمک میکنی حسابشو برسیم؟[نیشخند][شوخی] راستی بیا به منم سر بزن

زرین

خووب بووووووود[چشمک]