٠•●✿وبلاگ یک دوست✿●•٠
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد 
نويسندگان

روزی فیلسوف بزرگی از اشیان سقراط بود با حیجان نزد او امد و گفت: سقراط می دانی راجع به یکی از شاگردانت چی شنیده ام؟؟؟؟؟

سقراط پاسخ داد: چند لحظه صبر کن قبل از این که چیزی به من بگویی از تو می خواهم ازمون کوچکی که نامش سه پرسش است را جواب دهی...

مرد پرسید سه پرسش؟؟؟

بله درست است. 

قبل از اینکه راجع بع شاگردم با من صحبت کنی. لحظه ای را که قصد داری گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که انچه را که می خواهی بگویی حقیقت است؟؟؟

مرد جواب داد:نه فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت:بسیار خوب،پس واقعا نمی دانی خبر درست است یا نادرست؟؟؟حالا پرسش دوم را بگویبودریم.پرسش ؛خوبی؛ انجه را که می خواهی بگویی خوب است؟؟

مرد گفت:...نه ...بر عکس

سقراط ادامه داد :پس می خواهی خبر بدی بدهی که در موردش اطمینان هم نداری؟؟؟

مرد کنی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد : و اما پرسش سوم در مورد؛سودمند؛بودن است.انچه را که می خواهی بگویی برایم سودمند است؟؟؟

مرد پاسخ داد: ... واقعا ... نه

سقراط نتیجه گیری کرد:اگر می خواهی چیزی به من بگویی را نه حقیقت و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرآ اصلا می گویی؟؟؟

[ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ یک دوست ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! می‌ترسم ، کنارم باش ...
امکانات وب
RSS Feed