٠•●✿وبلاگ یک دوست✿●•٠
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد 
نويسندگان

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

[ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ فاطمه ]

این حیوان اغلب سعی می‌کند که به‌دنبال ته‌سیگارهای روشن باشد اما اگر سیگار روشنی را پیدا نکند، به‌گذاشتن ته‌سیگارهای خاموش در دهان رضایت می‌دهد …


یک ‌موش‌خرما اعتیاد عجیبی به سیگار پیدا کرده است. این موش‌خرما هر روز در سواحل دریایی منطقه کاستا کالمای اسپانیا به‌دنبال ته‌سیگارهایی می‌گردد که افراد آنها را به زمین انداخته‌اند. البته این حیوان اغلب سعی می‌کند که به‌دنبال ته‌سیگارهای روشن باشد اما اگر سیگار روشنی را پیدا نکند، به‌گذاشتن ته‌سیگارهای خاموش در دهان رضایت می‌دهد. به‌گفته گردشگران، این موش‌خرمای سیگاری، در میان بوته‌ها و درختچه‌های ساحل مقدار زیادی ته‌سیگار جمع کرده است و به‌همین خاطر همه رهگذران آن‌را با سیگاری که گوشه لبش گذاشته مشاهده می‌کنند. این در حالی است که گفته می‌شود موش‌خرما علاقه عجیبی به آجیل، میوه و حشرات ریز دارد اما این موش‌خرما بین سیگار و آجیل، سیگار را انتخاب کرده است.

 

 

[ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فاطمه ]
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد. مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت. او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم
[ پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

سلامی چو بوی خوش آشنایی

 

[ سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فاطمه ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! می‌ترسم ، کنارم باش ...
امکانات وب
RSS Feed