٠•●✿وبلاگ یک دوست✿●•٠
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد 
نويسندگان
علی بودو همراز او ,فاطمه  ودر پیش آن ها ,سه فرزندشان همه روزه بودند و در انتظار که روید گل نازنین اذان                                        همه روزه بودند و افطار شد و یک سفره ی ساده روی زمین دوتا قرص نان بود و یک کاسه شیر و یک کاسه ی آب ,تنها همین!   فقیری به در زد:"کسی خانه نیست؟ من بینوا را کمی نان دهید." صدایش که بوی غم و درد داشت به گوش همان روزه داران رسید   نگاهی به یکدیگر انداختند گل خنده بر چهره ها نقش بست و تصویر تصمیمی از همدلی بر آن چهره های خدایی نشت    علی از سر سفره برخاست زود به یک دست نان و به یک دست شیر غذا را علی برد تا پشت در نباید گرسنه بماند فقیر   سر سفره ,آن شب جز آن پنج گل خدا بود و آواز و مهتاب بود همه روزه بودند و افطارشان به جز مهربانی فقط آب بود.
[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فاطمه ]
چیستان های طنز می باشند که به ظاهر سخت هستند ولی خیلی آسان و سرکاری هستند!   1- چطوری یک زرافه را در یخچال بگذاریم؟ ابتدا در یخچال را باز میکنیم. سپس زرافه را در یخچال میگذاریم و در را میبندیم. ۲-چطور یک فیل را در یخچال بگذاریم؟ (یه کم فکر کن) نه اشتباه گفتی. اول در یخچال رو باز میکنیم زرافه رو میزاریم بیرون سپس فیل را داخل یخچال میگذاریم. ۳- چگونه فیل را داخل ماشین بگذاریم؟ فیل را از یخچال بیرون بیرون می آوریم و در ماشین میگذاریم. ۴- شیر شاه یک جلسه میزاره همه ی حیوونها رو دعوت میکنه . همه میان به جز یه نفر. اگه گفتی کیه؟ فیل. چون هنوز تو ماشینه ۵- چند نفر میخوان از یه رودخانه پر از تمساح شناکنان برند اون طرف.اونها به سلامت میرند اون طرف.اگه گفتی چرا تمساحها نخوردنشون؟ چون تمساحها رفته بودند جلسه ی شیر شاه. ۶-اگه گفتی به یه کرم سبز که سنگ میخوره چی میگن؟ کرم سبز سنگ خوار ۷-یه نفر تو سرش یه چیز سبز میبینه که سنگ می خوره شبیه کرم هم بوده. اگه گفتی چی بوده؟ نه کرم سبز سنگ خوار نبوده چون کرم سبز سنگ خوار رفته جلسه شیر شاه.اون مرد خیالاتی شده. ۸-جلسه شیر شاه تموم شد. ولی همه حیوونها یه جا جمع شدند میدونی چه اتفاقی افتاده؟ فیله که سوار ماشین شده بود تصادف کرد و مرد. حیوونها براش ختم گرفتند
[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست. روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت: ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان ... کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم. روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند. روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت : بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی. روباه گفت : بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال . خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد!
[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! می‌ترسم ، کنارم باش ...
امکانات وب
RSS Feed