وبلاگ یک دوست
بنده تدبیرهم کند،محتاج تقدیر خداست
نويسندگان

سلام 

من دوباره بر گشتم  و امید وارم مثل قبل وبم را اداره کنم 

ممنون 

قلب

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

 

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می‌که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی‌نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

[ ۱۳٩۱/۱/٦ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]

روزی فیلسوف بزرگی از اشیان سقراط بود با حیجان نزد او امد و گفت: سقراط می دانی راجع به یکی از شاگردانت چی شنیده ام؟؟؟؟؟

سقراط پاسخ داد: چند لحظه صبر کن قبل از این که چیزی به من بگویی از تو می خواهم ازمون کوچکی که نامش سه پرسش است را جواب دهی...

مرد پرسید سه پرسش؟؟؟

بله درست است. 

قبل از اینکه راجع بع شاگردم با من صحبت کنی. لحظه ای را که قصد داری گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که انچه را که می خواهی بگویی حقیقت است؟؟؟

مرد جواب داد:نه فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت:بسیار خوب،پس واقعا نمی دانی خبر درست است یا نادرست؟؟؟حالا پرسش دوم را بگویبودریم.پرسش ؛خوبی؛ انجه را که می خواهی بگویی خوب است؟؟

مرد گفت:...نه ...بر عکس

سقراط ادامه داد :پس می خواهی خبر بدی بدهی که در موردش اطمینان هم نداری؟؟؟

مرد کنی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد : و اما پرسش سوم در مورد؛سودمند؛بودن است.انچه را که می خواهی بگویی برایم سودمند است؟؟؟

مرد پاسخ داد: ... واقعا ... نه

سقراط نتیجه گیری کرد:اگر می خواهی چیزی به من بگویی را نه حقیقت و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرآ اصلا می گویی؟؟؟

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]
از وقتى مدرسه ها شروع شده اگر خیلى وقت کنم یک هفته یک بار سر بزنم به نظرات ببخشید جمعه جبران مى کنم.وقت ندارم که مطلب بنویسم شما کمکم کنید.
[ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فاطمه د ]
ادب اصیل ما ... ادب اصیل ما شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید .. دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بی هیچ توقعی … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی
[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ فاطمه د ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا اخرین قطره زیر باران می ایستند
امکانات وب
RSS Feed